تبليغاتX
چپ دست
شنبه 24 دی1384 ساعت 20:28

سلام!!!!!!!
خوبین؟

قرار بود من ۲۹ اسفند آپ کنم ولی چون دلم نیومد توو خماری بذارمتون اومدم آپ کنم.
من دیگه تا پنج شنبه نمی تونم بیام به اینجا سر بزنم. چون قراره به سلامتی از طرف مدرسه بریم مشهد. ولی بهتون قول می دم پنج شنبه حتما آپ کنم. التماس دعا ندارین؟
چرا امروز برف نبارید؟ منو باش که فکر می کردم مدرسه ها تعطیل می شه. اما خوب نشد دیگه. ولی در عوض بهتون قول می دم که پنج شنبه تعطیل باشه.
راستی خوب شد یادم افتاد. پیشاپیش فرا رسیدن عید غدیر رو بهتون تبریک می گم.(چه رسمی شد)
امروز خیلی برام سخت بود که ساعت 6 از خواب بیدار شم. وقتی یادم افتاد امروز باید۴ ساعت تموم حرفای بدون فعل معلم شیمی رو گوش کنم،  می خواستم سرمو بکوبم به دیوار ........
اصلا بهتره که از بحث درسو مدرسه بیام بیرون.
فقط ملتمسانه ازتون می خوام که برام دعا کنین چون پس فردا قراره که کارنامه ها رو بدن. دعا کنین که جزء ۵ نفر اول بشم

راستی برد تیم بایرن رو بهتون تبریک می گم مخصوصا به هواداراش .البته با این که من فوتبالی نیستم ولی اگه اجازه می دادن خانوما برن استادیوم ، من بایرن رو تشویق می کردم
دیگه چی بود که می خواستم بگم..................
یادم اومد در پی تقاضای مکرر شما دوستان عزیز که اسم رمان رو می خواستین، باید بگم که خیلی غمگین بود و برای بچه های زیر ۱۸ سال توصیه نمی کنم. روی من که خیلی تاثیر گذاشت. تا ۴ ساعت داشتم برای شخصیت داستان دلسوزی می کردم. البته اگه خیلی دوست داشتین اسمشو بدونین، می تونم برایون اسمشو تووی پست بعدی بنویسم.حالا چون گناه دارین میگم. اسمش وارث عذاب عشق بود.
خوب دیگه امروز خیلی حرف زدم.پس تا پنج شنبه خدا حافظ

نوشته شده توسط چپ دست | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 22 دی1384 ساعت 20:5

سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چشمم نزنید این همه می گید چه قدر زود به زود آپ می کنی.بده به فکرشمام که وقتی می یاین توو نت به جای اینکه وقتتون با چت کردن تلف شه، بیاین توو وبلاگ من فیض ببرین؟

اصلا حالا که این طوریه پست بعدی روز ۲۹ اسفند آپ می کنم که با تبریک سال نو یکی بشه.(چرا می زنید توو ذوق بچه؟)

من از شنبه که مدرسه شروع می شه که دیگه نمی تونم هر روز آپ کنم. برای همینم الان دارم جبران آینده رو می کنم.(از بس آینده نگرم)       

از دیروز تا حالا بیرون رفتین؟

وای که چقدر هوا سرده.مثلا گفتیم صبح بریم پیاده روی توی برف حال میده.تا رسیدم خونه قندیل بستملپام شبیه روستایی ها گلی شده بود.

از امروز شروع به رمان خوندن کردم که حوصله ام سر نره.آخه می دونین من ذاتا خوره رمانم.نه هر رمانی، رمانی که جذاب باشه.
از اون جایی که من یه کتاب ۵۸۴ صفحه ای رو طی ۸ ساعت می خونم، الان ۱۲۲ صفحه شو خوندم. لازم به ذکره که تا حالا کسی این رکورد رو نشکسته.تشویق

نمی کنین؟(اگه شما سریع تر از من می خونین حتما توو قسمت نظر بگید تا زیاد به خودم امیدوار نشم)
الانم اومدم آپ کنم تا بیشتر به حیرتتون افزوده بشه.
یه نکته دیگه که تا حالا همتون بهش پی بردید اینه که شما تا وبلاگتونو آپ کنین، من می یام بهتون سر می زنم و کامنت می ذارم.(سرعت سیر نور خورشید درخلا)
فعلا خدانگهدارتون


پاورقی : یه حسی به من می گه اگه ریزش برف همین جوری ادامه پیدا کنه، ممکنه مقاطع دبستان و راهنمایی بشاگرد رو تعطیل اعلام کنن.
نتیجه می گیریم چه برف بباره چه نباره، در هر دو صورت شامل حال من نمی شه.


نوشته شده توسط چپ دست | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 21 دی1384 ساعت 19:42
 عید قربان مبارک....................................

سلام!
وای چه برفی داره می باره. همه جا سفید شده.  خدا کنه همین جوری ادامه داشته باشه، تا شاید شنبه مدرسه ها تعطیل شه ما که شانس نداریم، مگه این که شرایط اضطراری اعلام کنن و ارتفاع برف به ۱۵۳سانتی متر برسه تا ما رو هم
تعطیل کنن.
هر وقت که برف می باره، من یاد گذشته هام میفتم. یاد دوران بچگی و خاطرات خوب و شیرینش.
کاشکی بچه می موندم. الان اینو می گم ولی بچه که بودم به خودم می گفتم که کی بزرگ می شم.
همه آدما همین جورین. قدر چیزایی که دارن و جاهایی که هستن رو نمی دونن.
آی جوونی کجایی که یادت بخیر.(البته من زیادم بزرگ نیستم. فقط با حضرت نوح یه چهار، پنج سالی اختلاف سنی دارم.)
چند وقت پیش توی یه کتابی ، متنی نوشته بود که خیلی قشنگ بود. همشو یادم نیست اما یه تیکه شو
می نویسم:


کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دل تنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!!!

برف یه حس خاصی به آدم میده. اگه دو دقیقه برید توو هوای بیرون نفس بکشید درک می کنین که من چی می گم.(بابا نترس، هیچ کس با ۲ دقیقه بیرون رفتن سرما نمیخوره. اگه هم سرما خوردی خرج دوا و درمونتو خودم می دم.)

 
کاشکی دل همه آدما مثه برف روی قله ها
پاک و سفید بود.

چه بده که ما آدما بعضی وقتا دلمون
مثه برفی که زیر پا رفته باشه، خاکستری میشه.

کاشکی الان روی قله اورست نشسته بودم و
از بالا آسمونو نگاه می کردمو آرزو می کردم که..............
(بقیه شو سانسور می کنم )
برداشت بد نکنین بابا، آرزو می کردم که شنبه تعطیل بشه.


به قول یه نفر مشکی باشید تا برگردم.



پا ورقی(یه سوتی بزرگ): چون من همه مطالب پستمو با هم تایپ می کنم، صبح یادم رفت که
save  کنم برای همینم همش پرید . اینم که الان خوندین چکیده مطلب هایی بود که نوشته بودم. چون یادم نبود که دقیقا چی نوشته بودم.


 

نوشته شده توسط چپ دست | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 20 دی1384 ساعت 21:2
 سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟
من بعد از سه ماه دوباره برگشتم ... وای که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.همینه که از قدیم گفتن « هیچ چیز وبلاگ آدم نمی شه»
ببخشید که تاخیرم طولانی شد. آخه فکر نمی کردم که درس و مدرسه نذاره که دیگه بنویسم. چند بار خواستم بیام آپ کنم ولی از ترس اینکه دوباره وقت نکنم بنویسم، منصرف شدم. ولی دیگه امشب دلمو به دریا زدم و اومدم که اولین پستمو بعد از چهار ماه بنویسم.آخه امتحانای ترم به سلامتی امروز تموم شد و ما تا شنبه یه نفس راحتی می کشیم.
ولی توو این دو هفته خیلی خسته شدم. تقریبا روزی ۶ ساعت باید درس می خوندم.ولی خوب دیگه هر چی که بود، بالاخره تموم شد.
 وای که چقدر حوصله ام سر رفته.از موقعی که از مدرسه اومدم همین جوری دارم دور خودم می چرخم.فایده نداره از فردا باید بشینم رمان بخونم.
فعلا که حوصله درس خوندنو ندارم وگرنه می رفتم تست می زدم.
وای خیلی اضطراب دارم.هنوز معلوم نیست که کی می خوان کارنامه ها را بدن. منم از صبح تا حالا هفت بار معدلمو حساب کردم.(همیشه هم درست از آب در می یاد)
سعی می کنم که حد اکثر سه روز در میون آپ کنم. با وجود اینکه می دونم از هفته دیگه، هفت روز هفته رو امتحان داریم اما به وبلاگ همتون سر می زنم.(حتی شما دوست گرامی)
خوب دیگه برای پست امروزم کافیه. ترجیح می دم بقیه ی حرفامو توی پستای بعدی بنویسم.

نوشته شده توسط چپ دست | لینک ثابت | موضوع: